از کوچه می گذشتم، پیرزن سرش را از پنجره بیرون آورده بود و با بچه ها حرف می زد، لحن مهربان پیرزن میخکوبم کرد. پیرزن دنبال این بود که  بچه ها را قانع کند که شیشه شکسته پنجره اش را باید عوض کنند...

یکی از بچه ها که تپل بود و مدام توپش را به زمین می زد، به دوستش اشاره کرد و گفت: این شیشه رو شکسته و باید پولش را بده...

پیرزن  بر آشفته گفت: آخه 200 تومان می ارزه که تو دوستت را لو بدی؟